مؤلف مجهول

55

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

سلطان فرمود كه به هر حال كه باشد بياريد . [ خوش‌الحان و گلگون‌پوش ] گلگون‌پوش پرسيد كه خوش‌الحان كيست و توجّه سلطان به صحبت او از چيست . سلطان نوروز چندان صفت خوش‌الحان كرد كه گلگون‌پوش ناديده به جان و دل مقيّد كمند صحبت او گرديد . خوش‌الحان [ را ] چون آواز كردند چون چشمش به جمال گلگون‌پوش افتاد آواز بركشيده خواند : بيت اى ز خورشيد [ رخت ] چشم جهان بين نور دار * گوشهء چشمى به احوال من مهجور دار [ 146 الف ] در فراقت سر به بالين داشتم از ضعف تن * گر به پابوس شما تقصير شد معذور دار گلگون‌پوش برو آفرين كرد . القصّه مدتهاى مديد هر روزه بدين‌گونه مجلس آراسته شراب ناب مىكشيدند و بىانديشهء غم فراق به وصال يكديگر شادكام روزگار مىگذرانيدند . « 1 » روزى سلطان نوروز عزيمت شكار كرد . گلگون‌پوش [ را ] بر سرير حكومت به جاى خود بازداشت و زمام مهام شهر بهارستان به قبضهء اهتمام او گذاشت و خوش‌الحان را به او سفارش نموده جانب صحرا توجّه فرمود . [ سنگدل و خوش الحان ] و هميشه سنگدل كه حاكم كوهسار بود آرزوى شنيدن آواز خوش‌الحان مىكرد . چون خبر شكار سلطان به او رسيد صبا نام عيّار پيشه‌اى داشت كه پيوسته [ كيسهء ] دام و توشه و دانهء مكر و حيله در دست ، به خامهء خيال بر صفحهء خاطر . . . « 2 » مىنگاشت ، او را طلبيده اشارت به آوردن خوش‌الحان كرد . صبا به شهر بهارستان رفته فرصت نگاه مىداشت تا او را مست يافت و دزديده به خدمت سنگدل آورد . [ 146 ب ] روز ديگر گلگون‌پوش او را طلبيده نيافت . اتفاقا در آن محل زاغ‌وش غمّاز كه ملازم سيف بىباك بود عزيمت اردوى سلطان داشت .

--> ( 1 ) . اصل : مىگذراندند . ( 2 ) . اصل : شكر نكاريد ؟ ) .